دلريخته


روز پائيزيِ ميلاد تو در يادم هست

روز خاكستري سرد سفر يادت نيست

نالة ناخوشِ از شاخه جدا ماندن من

در شب آخر پرواز خطر يادت نيست

تلخي فاصله ها نيز به يادت مانده ست

نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست

... ، يادم هست ، يادت نيست

خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود

پس چرا گشت شبانه، در به در يادت نيست ؟

من به خط و خبري از تو قناعت كردم

قاصدك، كاش نگويي كه خبر يادت نيست

... ، يادم هست ، يادت نيست

عطش خشك تو بر ريگ بيابان ماسيد

كوزه اي دادمت اي تشنه، مگر يادت نيست ؟

تو كه خودسوزي هر شب پره را مي فهمي

باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست

تو به دل ريختگان چشم نداري، بيدل

آنچنان غرق غروبي كه سحر يادت نيست

... ، يادم هست ، يادت نيست

شهيار قنبري

/ 4 نظر / 3 بازدید
ziba

خوبه . بازم بنويس

سپیده

● بادها در گذرند بايد عاشق شد و خواند بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست پشت ديوار كسی می گذرد می خواند : «بايد عاشق شد و رفت چه بيابانهايی در پيش است !» رهگذر خسته به شب می نگرد می گويد : «چه بيابانهايی ! بايد رفت بايد از كوچه گريخت پشت اين پنجره ها مردانی می ميرند و زنانی ديگر به حكايت ها دل می سپرند» بايد اين ساعت٬ انديشه كنان می گويم رفت و از ساعت ديواری٬ پرسيد و شنيد و شب و ساعت ديورای و ماه به تو انديشه كنان می گويند : «بايد عاشق شد و ماند بايد اين پنجره را بست و نشست !» پشت ديوار كسی می گذرد٬ می خواند : «بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند»

firuzeh

قشنگه هميشه همراه، همراه مهربونيات ميام، هيچ جوري تنهات نمي ذارم.

nooshin

سلام وبت مثل هميشه خيلی قشنگ بود. موفق باشی .