دربــه‌در هميـشگي ، كولي صــدساله منــم
خاك تمـام جــاده‌ها ، جـامه كــهنه تنـــم
هــزار راه رفته‌ام ، هــزار زخــم خــورده‌ام
تا تـــو مــرا زنده كني ، هــزار بار مـرده‌ام
شب از سرم گذشته بود ، در شب من شعله زدي
بــراي تعميــر تنــم ، ساعقــه وار آمــدي
قلنــدرم ، قلنــدرم ، گــم شده دربـــه‌درم
فــرو تنــم خاك زمين ، از آسمـان فــراترم
قلنـدرانه ســوختم ، لب از گلايــه دوختــم
بــرهنگي خريــدم ، جلـوه تــن فروختــم
هوا شدي ، نفس شدم ، تيشه زدي ، ريشه شدم
آب شدي عطش شدم ، سنگ شدي شيشه شدم
تهي ز بخل و كين شـدم ، برهنه چون زمين شـدم
مـرا تو حالي اينچنين ، ببيـن كـه اينچنين شـدم
سپـرده‌ام تن به زمين ، خـون به رگ زمـان شـدم
سايـه سپــر در پـي تــو ، راهـي لامكان شـدم