می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم.
او رفت و تنها ماند.
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو.
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بيفتد.
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش.
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است.
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود.
گفت: عشق دروغی بيش نيست.
***
گفتم: تو عاشق نبودی و نيستی.
گفتم:عشق يک ماجراست ، ماجرايي که بايد آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است.
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است....
گفتم: عشق تضاد است.
گفتم:عشق جستجوست ، نرسيدن است...... نداشتن و بخشيدن است.
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است.
گفتم:عشق زندگيست ولی از يه نوع ديگه.
***
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام.
گفتم عشق راز است.
راز بين من و توست و بر ملا نمی شود.
هيچ وقت پايان نمی يابد . مگر به مرگ.
آهی سرد کشيد.
ديگه هيچی نگفت.
سرشو انداخت پائين و آروم از پيشم رفت.