چگونه فراموشت کنم تو را، که از خرابه هاي بي کسي به قصر سپيد عشق هدايتم کردي
عاشقي بيقرار و ياري با وفا براي خويشتن ساختي
آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي
و براي اشکهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردي
چگونه فراموشت کنم تو را، که سالها در خيالم سايه ات را ميديدم، و طپش قلبت را حس ميکردم، و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگارم دعا ميکردم که خدايا، پس کي او را خواهم يافت؟
چگونه فراموشت کنم تو را، که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم
برايم تمامي اسمها بيگانه شدند و همه خاطرات مردند
دستم را به تو ميدهم، قلبم را به تو ميدهم، فکرم را نيز به تو ميدهم
بازوانم را به تو ميبخشم و نگاهم از آن توست
و شانه هايم.... که نپرس! ديگر با من غريبه اند و تمامي لحظات تو را ميخواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي ميکنند
چگونه فراموشت کنم تو را، که قلم سبزم را به تو هديه کردم که حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشند
پيشترها سبز را نمي شناختم ! بهتر بگويم، با سبز رفاقتي نداشتم
سبز را با تو شناختم و دلم ميخواهد با ياد تو هميشه سبز بنويسم