یه روز سرد زمستونی سرشو گذاشت رو شونه هام 
بهش گفتم دوست دارم،عاشقتم حتی فکر اینکه یه لحظه ازت جدا باشم واسم خیلی سخته 
گفت:مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم ... دیگه هیچکس دلمو نمیبره 
گفتم:نه ... من دلمو بهت سپردم و میخوام باهات باشم 
گفت:دیگه دل با کسی نیست ... دیگه فریاد رسی نیست 
گفتم:بهت گفتم آدمها باهم فرق دارن،ما میتونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم 
خوند:آدمی چون آدمک ... !!! 
گفتم:چرا آدمک ... چرا سرگردان...؟ 
خوند:چرا وقتی که آدم تنها میشه ... 
دیگه نذاشتم بخونه 
آروم آروم اشک از چشماش سرازیر شد 
بهش گفتم:باهات میمونم تا آخر خط،تا هرجا که تو بخواهی بری 
خوند:دیگه این قوزک پام یاریه رفتن نداره 
دیگه موندم چی بگم 
از همه چیز دل بریده بودم 
دلم میخواست با تو باشم ولی ... 
ولی تو همش فکر رفتن بودی 
دلم میخواست پیشم بمونی 
گفتم:یا تو یا هیچکس 
به فرداها امیدوار باش 
خوند: اگه امشب بگذره فردا میشه ... مگه فردا چی میشه تو میدونی 
بهش گفتم:از غم و غصه اینقد نگو!!! 
خوند:عمریه غم تو دلم زندونیه ... 
دیگه از لحظه ها و ثانیه ها متنفر شده بودم 
گفتم:چرا اینقدر از رفتن میگی ... تموم لحظات و ثانیه ها واسه اینن که ما با هم باشیم و ... 
اینبار اون نذاشت من حرف بزنم و باز خوند: 
اما لحظه ای رسید 
لحظیه پریدن و رها شدن میون بیم و امید 
لحظه ای ... 
یه هو ساکت شد 
چشماشو آرو آروم بست و ... 
نه ... نه 
چرا از پیشم رفتی 
تو باید با من میموندی 
بیدار شو 
میخواستم با بودن تو یه بهارو تجربه کنم 
میخوام با تو تا آخرین نفس بمونم 
میخوام تو واسه همیشه اولین و آخرین امیدم باشی... 
ولی دیگه بیدار نشد 
انگار خیلی وقته که رفته 
هیچ کدوم از حرفامو انگار نمیشنید 
... 
حالا امروز من موندمو یه عالمه خاطره از تو 
حالا امروز من موندمو یه عالمه علامت سوال 
هر روز میام پیشت 
یکی یه روز گفت:اون رفته دیگه نمیاد 
چرا اینقد منتظر و چشم به راهشی 
چرا همیشه واسش گریه و زاری میکنی 
میگم:بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم .. برم و گوشه ی تنهایی ... 
حرفمو قطع کرد و رفت .
ای که تو دادی جانم ... گو به من تا کی بمانم